تبليغاتX
خواب بزرگ
 
 

خیلی چیزها بود که دلم می خواست بنویسم که نتوانستم و نشد ...به هر حال خواب بزرگ دیگر به روز نخواهد شد .شاید بد نباشد به مناسبت اینکه هیچ وقت در اینجا هیچی از مولانا ننوشتم مطلع آخرین شعری که سرود را بیاورم :
رو سر بنه به بالین ،تنها مرا رها کن           ترک من خموش شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها         خواهی بیا ببخشا،خواهی برو جفا کن

به خاطر همه تشویق ها ممنون... همه را به خدا می سپارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:29  توسط sa  | 
 

خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه

صد چندان بر زشتی آنها می افزاید .

                   

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:52  توسط sa  | 
 

تردیدی نیست که تو هم اینجا هستی ، در میان این همه صدا که از هر سو بر می خیزد. در وز وز عبور جریان از سیم ها ، تقُ تق ضربه های پیستون ها و جرینگ جرینگ چرخ دنده ها . جایی در انحنای زمین، شهر دوباره دارد بیدار می شود . با صداهایی که به تدریج رساتر می شوند .

اکنون صدایی ، غرشی و غریوی که تمام فضا را در بر می گیرد ؛ تمام آه ها ، فریاد ها و هق هق گریه ها را به خود فرو می برد .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 6:54  توسط sa  | 
 

هنوز خیلی چیزها هست

که دوستشان دارم ...

 

 بعد از یک سال بلاخره مینا رو دیدم ،سفر نامه شو اینجا بخونین.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:25  توسط sa 
 

 

چند روز پیش به دوستم می گفتم که همیشه گفتن و نوشتن ازاونهایی که  بهشون علاقه دارم برام خیلی سخت تر از چیزهای دیگه است ؛ فریدون فروغی یکی از اوناست مردی که به همه دنیا گفت نه ...

 

می گویند درآثار هر هنرمندی باید رد پای زندگی گذشته او را جستجو کرد ... و برای شناخت مرد خاموش ترانه های معترض آن سالها، ترانه هایش را داریم ...و جز آن هیچ !

خود او درباره ترانه هایش می گوید: حرف خاصی در باره اینها نمی توانم بگویم غیر از اینکه سرگذشت انسانها یا جوامعی هستند که خودآگاه یا نا خودآگاه کارهایی انجام می دهند که در آن وا می مانند ، شاید بهتر است بگویم سرنوشت خودم است .

فریدون انگیزه کافی برای محبوبیت و برای زندگی داشت اما با انزوایی 20 ساله روبرو بود،آن هم در سرزمینی که آن را نفس خود می دانست و این را ماندن او خود گواه است ...

واسه رفتن دیگه دیره

تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه

عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه

خون گرمم پاکه

 

 

فریدون گله کارگردان فقید می گوید ؛ "به اعتقاد من شعله وجودی یک هنرمند فروزان نمی ماند مگر آنکه معترض به مسائلی باشد و معترف به حقانیت هایی ، فریدون حرفهایش را از طریق صدایش به گوش همه می رساند و این بود که موسیقی اش تلخ و گزنده می نمود ".

موسیقی فریدون فروغی صدای اعتراض نسلی بود که پیش از او توسط فرهاد مهراد ، شهیار قنبری ،اسفندیار منفرد زاده و ایرج جنتی عطایی پایه ریزی شده بود ، موسیقیی که نوعی نگاه را دنبال می کرد و بازتاب تضاد هایی بود که در جامعه وجود داشت ...

بارون از ابرا سبک تر می پره

هرکسی سر به سوی خودش داره

مث لاک پشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچکی دلمو نمی بره

 

فروغی خواننده ای بود که اشعارش را آگاهانه انتخاب می کرد و با تاکید روی واژه ها می خواند . این نشان از درک عمیق او از دردی بود که از ترانه هایش به گوش می رسد. و پیدا بود که به هر قیمتی حاضر به خواندن نیست ، چیزی که در باره خوانندگان دیگر کمتر وجود دارد، این نشان از اعتقادی داشت که خلا زندگی آدمی را پر می کند، او آرمان خود را به سادگی بیان می کند ...

می خوام دیگه رها باشم

ساده و بی ریا باشم

زمینم رو شخم بزنم

نه بد باشم نه خوب باشم

 

ترانه های فریدون به رغم خبرهایی که از شوم کاری ها و سایه های بی امان می داد و با تمام شکوه هایی که می کرد از امید هم تهی نبود ...

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

 

اما مرگ او خود ترانه ای شد که دیگر نیاز به گرفتن مجوز نداشت فریدون در مهرماه سال 80  همزمان همه را از زنده بودن و مرگ خود مطلع کرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:20  توسط sa  | 
 

پیدا کردن حقیقت ارزش جستجوی آن را دارد ؛ وحقیقت در نظر من پیدا کردن مطلوبی است که زندگی و مرگ من به خاطر آن باشد ... برای من چه فایده ای دارد که حقیقتی را پیدا کنم که در زندگی من اهمیتی نداشته باشد ؟ آنچه من بدان نیازمندم این است که به جای زندگی عالمانه یک زندگی کاملا انسانی داشته باشم .

 

 

کی یر کگور

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 8:37  توسط sa  | 
 

همیشه حرفی بود

که نا گفته ماند

و لبخندی

که سفر کرد

آینده ها گذشت و

ندیدی

که این سطر های سیاه

به امید دیدار ماند

و فزونی این همه واژه از بی نهایت

تنها به سه نقطه قناعت کرد ...

باور کن !

تقصیر این خطوط موازی نبود

تو به انتها نرسیدی

این را همه ریل ها می دانند ...

                                                                                              "  وقتی هر عابر یک ایستگاه باشد "  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:41  توسط sa  | 
 

مینای عزیز

 می خواستم تو رو رفیق نیمه راه بخونم و بگم ازت ناراحتم...برای این یک ماه  که منو از خودت بی خبر گذاشتی و... که دیروز یادداشت گذاشته بودی : بابام مرده باورت می شه ...؟

این یکی از تموم اون فکرایی که به ذهنم رسیده بود بدتر بود ...کاش همون جور کامنت و off می ذاشتم اما این طوری ازت خبر نمی گرفتم . بی اختیار تلفن رو برداشتم نمی دانستم چی باید بگم ...شاید باید به بهترین نحو چیزهای شیرین و امید دهنده بگم اما باید راحت زندگی کرده باشی تا حرف های شیرین بزنی ... شماره ات رو گرفتم ...

 

دست و پامو گم کردم ... لعنت به من لعنت به این تلفن لعنت به تمام جمله هایی که حاضر کردم بگم ...به این در غیاب حرف زدن ...گوشی رو برداشتی اما همه چی از ذهنم پرید افکارم جمع نمی شد ... کلمات آشفته ای گفتم که یادم نیست...تو با وقار و متانت گوش می دادی...

 

گوشی را قطع کردم چیزی یادم اومد... می خواستم بگم محکم باش مینا ! اما دیدم هستی اینو مطلبی که تو رویابین ها گذاشتی می گه... یادته با هم در مورد ترانه علیدوستی حرف می زدیم ؟ که موقع فیلم برداری چهارشنبه سوری _ نقش ترانه لحظه های کمیک هم داشت _ برادرش رو از دست داده بود و اینکه چقدر بزرگ بود و با قدرت که هیچ اثری از غم و اندوه تو چهره اش دیده نمی شد ...

 

 تو هم ترانه ای شدی و به عشقت اعتراف کردی... دیروز فهمیدم دلت اونقدر بزرگه که  تموم دنیا و غم هاش یک جا تو اون جا می گیره ... حالا فهمیدم که آدم ها در جمع تنها ترند چون غریبانه تر از هر وقت به هم می نگرند ...

خورشید خسته تر از تو می رود بخوابد و فردا ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط sa  | 
 

 

من تمام پرنده های بی وطن را

 

به تو تشبیه کردم

 

و هیچ گاه پرنده ای را

 

که فرود آمد

 

دوست نداشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:23  توسط sa  | 
 

 احساس ما نمي تواند ملاك حقيقت باشد، زيرا قسمت بسيار بزرگي از آن زاييده ي عادت و خواسته هاي محيط است. اگر كسي - به هر دليلي-  با باوري خاص پرورش يابد، آن باور در او دروني مي شود، و اينچنين است كه احساس او نيز از آن تبعيت مي كند...

 

متن بالا را چند روز پیش دوستم برای من فرستاد ... که موضوع جالب و قابل تاملی بود.ما همیشه جاهایی که تصمیم مهمی در پیش رو داریم و ارزش ها را مبهم می بینیم به احساسات خود متوسل می شویم به این امید که احساس راه مناسبی را پیش روی ما بگذارد اما چطور ارزش یک احساس را تعیین کنیم؟ و احساس واقعی را کشف کنیم ؟!

 

اندره ژید میگوید :"داشتن احساس واقعی از تظاهر به آن احساس تقریبا غیر قابل تمیز است"

ملاک مشخصی هم وجود ندارد احساس واقعی احساسی است که به مرحله عمل رسیده باشد ...احساس زايده ي اعمالي ست كه انجام مي دهيم پس نمي توان براي انتخاب راهي كه بايد در پيش گرفت ، به احساس توسل جست .ما احساس و عواطف خود را مي سازيم و آنها را در جهت رسيدن به خواست و هدف خود به كار مي بريم .در حقیقت آدمي همان است كه ازخودمي سازد.

 

 ما خود شخصا هستي خودرا انتخاب مي كنيم . من در دايره ي امكان ها قراردارم اماتا جايي مي توانم به اين امكان ها اميدوار باشـم كه اين امكان ها در حيطه ي عمل من قرار بگيرند ، اما اگر درحيطه ي عمل من نيستند بايداز آنها قطع امید کنیم ...   زیرا هیچ خـدایی و هیچ قدرتی نمی تواند جهان و امکــان های جهان را با اراده ی من منطبق کند .

 

سارتر بر این باور است که عواطف همچون دیگر حالت های آگاهی قصدی اســت یعنی به چیزی معطوفند.عواطف نحوه ای از ادراک است به عبارت دیگر اگر من عصبانی هستم و اگر مراد از قصدیت ادراک همین است؛ عصبانیت من نحوه آگــاهی من از چیزی است که از آن عصبانی هستم.

 وقتی من با عصبانیت رفتار می کنم از این کار مقصود و هدفی در نظر دارم . به طور کلی احساسات از چیزی حکایت می کند ... آنها درست همچون کلمات جهت دار هستند .

 

  او برای توضیح این مطلب دختری را مثال می آورد که به دیدن دکتر خود می رود با این نیت معقول که نزد او اعترافی را به زبان بیاورد این در حالی است که دختر واقعا دوست ندارد چنین کاری را انجام دهد . طبق نظر سارتر بنابر این او شروع به گریه و زاری می کند با این نیت که در این صورت صحبت کردن برایـش دشوار یا نا ممکن خواهد بود وقتی به عاطفه یا احساس متوسل می شویم به خودمان وانمود می کنیم که می توانیم آنچه را که می خواهیـــم با نوعی سحر و جادو به چنگ آوریم  (دراین حال ) به دیدگاه کودکانه ای نسبت به جهان فرو می لغزیم که در آن چیزهایی رخ می دهد که به لحاظ عقلی رویـداد آنها امکان پذیر نیست . دختر در مطب دکتر می داند که اگر گریه کند واقعا قادر نخواهد بود حرف بزند اما وانمود می کند که چنین چیزی امکان پذیر است .

                                                        

بشر نمی تواند آیه ای ازلی در روی زمین بیابد که او را راهبر شود زیرا بشر شخصا و به دلخواه خود آیه ها را کشف و سپس آن ها را تعبیر می کند . احساس و عواطف نوعی عمل عقیم مانده است . آدمی وجود ندارد مگر درحدی که طرح های خود را تحقق می بخشد . بنابراین او جز مجموعه ای از اعمال خود هیچ نیست .

 

 

اشاره : با نگاهی به کتاب های اگزیستانسیالیسم اصالت بشر و هستی و نیستی ژان پل سارتر .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:42  توسط sa  | 
 

یه داستان خیلی جالب داره ایتالو کالوینو که شنیدنش خالی از لطف نیست ؛

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود .

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می گذراندند . واز آنجا که قوانین ممنوعیت نه به طور یکباره بلکه به تدریج و با دلایل کافی وضع شده بودند ،کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند .

سالها گذشت یک روز بزرگان شهر دیدندضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می توانند هر کاری دلشان می خواهد بکنند . جارچی ها به مراکز تجمع اهالی رفتند و گفتند : آهای مردم ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست .

مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند پس از شنیدن اطلاعیه پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند .جارچی ها دوباره اعلام کردند: می فهمید ؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می خواهد بکنید .اهالی جواب دادند : خب ما هم داریم الک دولک بازی میکنیم ! جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلا انجام می دادند و حالا دوباره می توانستند به آن بپردازند ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند ؛ بدون لحظه ای درنگ .

جارچی ها دیدند تلاش شان بی نتیجه است ، رفتند و به امرا اطلاع دادند . امرا گفتند کاری ندارد الک دولک را ممنوع می کنیم . آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بلافاصله برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:17  توسط sa  | 
 

 در من نيز

رؤيا ي انساني مي ميرد

چشمهايم را مي بندم

مرگ همين نزديکي ست –

  مي توانم زبانش را

لمس کنم

 

اينگونه است اين لحظه

و قلب ساکتم

انعکاس تصويري ست در رود هايي که

منتظر رفتن توا ند.

 

 کارل ون بری

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:50  توسط sa  | 
 

  نه شاهان لاهوتی اند این خیل مردگان

حکمرانی بشکوه الهی را در انتظار...

جویای نسیانند

دل خسته از جهان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:8  توسط sa  | 
 

نقطه ضعف همه ادیان این است که هرگز جرات به خود راه نمی دهند اذعان کنند که تمثیل اند ... از این رو ناچار می شوند آموزه های خود را با جدیت تمام حقیقی وانمود کنند؛ که به خاطر بی منطقی ای که ضرورت تمثیل است ، منجر به فریبی دائمی می شود .

 

(شوپنهاور)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 18:4  توسط sa  | 
 

تنها مرگ بود ...مرگ ازمیان همه ی صداها فریاد بر می آورد ، دسته های سهمگین اش خانه کرده است، اینجا که منم ...چه سخت با مهری چه مهربان چه رعب انگیز !

 

تنها جنگل تیره بود... و لجنزاری که گلی در آن نمی روید، تاریکی با چنگال سیاهش نفس بریده را درگلو می دراند .

تنها گور بود ... وتابوتی که بادبان برافراشته. وحشت پوسیدن فریاد می زند نه پرستویی نه جامی نه سرودی ...چه روشن وپرشوری چه خاموش !

 

تنها آتش بود...کشتزارها را و خانه ای که دور مانده است وباد هرلحظه می تواند هزار پاره اش کند و ضجه های سنگ را می شنویی .

تنها روزهای تلخ باقی مانده بود...باقی مانده از تکه تکه های عمر یک آدم اینجا رویاها می نالند ، بار زمان را بردوش گرفته و می نالند ...چه سخت آرامی، چه سحرانگیز!

 

آنجا که تویی ؛ رویایی ست که در بیداری نمی شود دنبالش کرد ...شبی ست پراز ستاره های بی صدا کویری هست که آرزوهای من را با خود دارد .با تویک سکوت که گویای بی گناهی خود است و ...همین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:28  توسط sa  | 
 

هزرا تو ها ،

 آفریده های زمان

 نیست می شوند

  تنها

دشت سترون می ماند. 

دل آدم  ؛

سرچشمه ی همه ی آرزوها ،

نیست می شود

تنها

دشت سترون می ماند .

صبح دروغین

 وبوسه ها نیست می شوند

آنچه می ماند

 تنها

 دشت سترون است

 دشتی پر خروش.

لورکا

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:45  توسط sa  | 
 

ازتمام نوشته ها ، من آن را دوست دارم که نویسنده آن را با خون خود نوشته باشد . با خون بنویس آنگاه خواهی آموخت که خون و روح یکی است. درک خون دیگران آسان نیست از این رو من از خواننده های سر سری متنفرم ...  "نیچه "

نوشته ها اسنادی هستند که اصوات جای آن را نمی تواند بگیرد. نامه نوشتن از زیباترین و راز آمیز ترین بازی هاست کسی پنهان می شود کسی می گوید: سک سک. نامه منولوگ است و خواندن ، آغاز دیالوگ ؛ کوشش در فهم دیگری و ایجاد رابطه از طریق کلمات و واژه ها... وبلاگ نوعی نامه است  نامه ای که برای بیش از یک نفر نوشته می شود والبته بیشتر از همه ی نامه ها خوانند ی سرسری دارد...  قراراست چیزی را که حس می کنیم یا فکر می کنیم بنویسیم ...

 می شودبچه شد بچه گانه فکر کرد بچه گانه نوشت ... همه ی بهانه ها را یک جا آورد و خالی شد بدون ترس ... ومی شود بی خیال رویایی یا شاید کمی بد جنس شد ..وشیطنت کرد؛مهم نیست چه هستی میتوانی چیزی باشی که تا به حال نبودی چیزی که تجربه ای از آن نداشتی ...آدمها چیزها را تجربه می کنند و بعد آن تجربه ها را می برند و برای خود معنا می کنند .می شود مخاطب فرضی برای خودت قرار دهی و برای او بنویسی...می توان همه ی وازه ها را در هم شکست . هیچ کس نقش روزهای گذشته ی خود را بازی نکند ، وهرکس خودش را بازی کند .

الفاظ طبق قاعده ونظم خاص خودش به جملات تبدیل می شوند و جملات هم طبق قانون نگارش خاصی شکل می گیرند واژه ها به دقت انتخاب می شوند همیشه چیز هایی در این بین پنهان می شوند...چیز هایی که شاید مقصود اصلی تو از نوشتن باشد ...وهمیشه لذت خواندن در کشف آنچه نوشته نشده است . نامه نوشتن کشف و هیجانی دو طرفه را دارد مهم نسست تا چه حد راستگو بودی باز هم جایی برای پنهان شدن هست .چیز هایی می نویسی و احتمال چیز های دیگر را حدس می زنی و خودت را پشت واژها پنهان می کنی وچون چشمی تو را نمی بیند می توانی خودت باشی خود خودت . خواننده ی نامه باید آنقدربازیگوش باشد که در بلوایی که کلمات راه انداخته اند ، نویسنده را کشف کند.

ومی شود تا آخر دنیا برای گفتن آنچه دوست داری حرف زد ...انگاربه خودت اعتماد به نفس تزریق می کنی این اعتقاد ما به دیگران است ... دو نمونه ی جالب ؛ طولانی ترین نامه ای که تا به حال نوشته شده 3200 فوت نزدیک به یک کیلومتر بوده که این نامه به وسیله ی خانم جوانی به نام لویسا نوشته وبرای یکی از ماموران ارتش امریکا در کره شمالی فرستاده شد . و کوتاهترین نامه ای که نوشته شده ، نامه ای بود که بین ویکتور هوگو نویسنده ی مشهور فرانسوی و یک ناشر کتاب رد وبدل شد . ناشر کتاب در مرخصی بود و ویکتور هوگو بی صبرانه مایل بود از میزان فروش کتاب جدیدش (بینوایان) اطلاع حاصل کند او نوشت (؟) و جواب دریافت کرد (!) .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:34  توسط sa  | 
 

من به جستجوی اسکلت ، جمجمه ، دستها وپاهایم نیستم

این بارچندان دور نخواهم رفت

دیگر

خیابان و ستاره وعرش وآفتاب وبارگاه خدا را

رها خواهم کرد

من فرو می شوم

و همان حرف های همیشگی هزار ساله ...

اما من چیزی را نمی خواهم

چیزی را هم نمی خواهم عوض کنم

حالا

دقیقا همان هستم که می خواهید

مهم نیست چه اتفاقی برایم افتاده است

اصلا مهم نیست این خواب

حقیقت دارد یا نه

من باید بپندارم که خواب می بینم

ومی پندارم

یک شب

دوشب

سه شب

حکایت آن بیابان سرد و گشتن های بی وقفه را نمی دانم

شاید امشب در خیابان دیگری

قدم زدم

شاید هم نه ...

نام جاهایی را می گویم که هرگز

در آنجا نبودم

این ها فقط یک مشت اسم است

و رسم است که اسامی تعبیر شوند .

حالا من اینجا هستم

این همان چیزی ست که می خواهید

دنیا خود را مثل دایره تمام می کند

ومن خود را در شیب خواب آخر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:38  توسط sa  | 
 

گورستان هایی هست

در فراق

با گورهایی لبریز از استخوان های بی صدا

وقلبی درون دخمه ای می تپد

در تاریکی

در تاریکی

و ما چون کشتی شکسته ای

با مرگ

در خویش می رویم

گویی که درون قلبهایمان

غرق شویم

گویی از پوستمان بر کنیم

و در عمق جانمان پرت شویم

و جنازه هایی هست

با پاهایی که از سرما و گل چسبناک

ساخته شده اند

و مرگ درون استخوان هایشان لانه دارد.

انگار

صدای عوعوی سگی می آید

از جایی که سگ نیست

می آید

از درون قبر ها

و در هوای نمناک

همچون اشک های باران

شکل می گیرد

گاهی وقتها

تابوتی را می بینم که بادبان بر افراشته است

و با جسد رنگ پریده ای روانه است

به همراه زنی با موهای فسرده ...

 

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:1  توسط sa  | 
 

 

در آغاز جهان حقایق صاف و ساده بود ، انسان دانای شریف حقایق را می فهمید ؛ بعد موقتن دست نیافتنی شد ...اما وعده اش را دادند . حقایق به جهان بالا رفت ...جهانی دیگر که چیز مشخصی از آن نمی دانستند ، مردم فقط می گفتند دست نیافتنی ... الهه ها شکل گرفت ...

رفته رفته همه چیز دست نیافتنی شد . حقیقت نهفته شد ... برای دست یابی به حقیقت واسطه نیاز بود .... کم کم مردم به این نتیجه رسیدند وقتی نا معلوم است نباید چندان اهمیتی داشته باشد و جایگاهی درزندگی ما ندارد ...پس بی اهمیت شد .

 ورو بردند به علوم تجربی ... چیزی ارزش بود که با علوم تجربی اثبات می شد...و حقایق با علوم تجربی اثبات نمی شد ؛ پس زائد خوانده شد ... وبعدها به طور کلی نفی شد .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:11  توسط sa  | 
 
 

 

گل ها فواره ها باغ ها خاطره ها
وشیرینی زیستن
یک نفر آنجا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب ...

 

 

خانه
تماس
خواب های گذشته

 

 

رویابین ها
شبهای سپید من
بارون
تنهایی
خاک خاموش
در رهگذار باد
وسرانجام گوری در پاییز
مهدی همراهی
باربا پاپا
آب تنی در حوضچه اکنون
روزگاران
کوهستان آبی
نظم سورآل
اندکی گلایه کنم ؟
دریای آرام
یک عمرانی
سرهنگ
دومان
آرش علیزاده
دو یا سه چیز...
غزل پست مدرن
ژیله مو
زهر عسل
آیدیا
یه دانشجو کرمانشاهی
الما
قندهار
حباب
اصالت
روانگر لحظه ها

 

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384