تبليغاتX
خواب بزرگ
 
 

قرار گذاشته بودیم

                    که بیایی

وآمدیم

چه فرق می کند

اگر هم نیایی

                  یک نفر

                           ایستاده است ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:37  توسط sa  | 
 

چند روز پیش با یکی از دوستانم راجع به موضوعی صحبت می کردیم که بحث به موضوعی کشیده شد که در دور و اطراف هر کدام از ما دیده می شود; وآن مساله عرف اجتماع و عرف گرایی ست ، واینکه تا چه حد به این مسائل پایبند هستیم . بدون تردید بخش مهمی از خوداگاهی ما و آگاهی ما از عالم ، از دل آگاهی ما از دیگران حاصل می شود. دیگران اسباب وجود واقعی ما رافراهم می کنند. آنان باعث می شوند دریابیم آنچه انجام می دهیم چگونه توصیف می شود.

دیگران می گویند ما باهوش ، احمق ، دغل ، بدقول ، محتاط و امثال آن هستیم. از دیر باز شنیده ایم که گفته اند انسان موجودی اجتماعی است که نمی تواند به تنهایی زندگی کند وامتیاز بشر به اجتماعی بودن اوست و لازمه زندگی اجتماعی التزام به یکسری قوانین نگاشته شده والبته نا نوشته ست که به عرف تعبیر می شود.

اما نکته ایی که باید در نظر داشت تبدیل شدن این قوانین نا نوشته به پندارهایی ست که زندگی فرد را تحت تاثیر قرار دهد ؛ پندارهای قانون اخلاقی عینی یا حقیقت عینی که نوعی عینی باوری را پدید آورد. عینی باوری در میل به پذیرش قواعدی که هم بر رفتار و هم براندیشه حاکمند خود را نشان می دهد.

ما آدم ها معمولا طوری هستیم که برای درک آنچه بیرون از وجودمان می گذرد به دنبال مدل و الگو می گردیم وآنجه مشاهده می کنیم را بر اساس پیش فرض هایمان مورد قضاوت قرار می دهیم . برای گرفتار نشدن به دام عینی باوری هر شخص در درون خود باید حقیقتی شخصی و درون خیز را دریابد و درک کند.انسان معنا و هدف خود را می سازد و ارزش ها را به چیز ها نسبت می دهد: ما تصمیم می گیریم حوادث را جالب . شگفت انگیز . مضحک و.... ببینیم .

هیچ کس نمی تواند میزان تاثیر یک حادثه را بر فردی دیگر درک کند وهمچنین نمی تواند به او بگوید چه چیز حایز ارزش بسیار است و چه چیز نیست. ارزش های اجتماعی در حکم شعاع های مساوی یک دایره اند و نمی توان یکی را بر دیگری ترجیح داد ملاک مشخصی از پیش وجود ندارد. ادعای اینکه می توانیم به دیگران یاد بدهیم که چگونه رفتار کند، شبیه ادعایی ست که سوفیست ها می کردند. آنان ادعا می کردند که حقیقت آموختنی ست .

اگر ما خود را بیش از حد به آداب و قوانین اخلاقی عرفی یا آیین نامه وار پایبند کنیم به اندازه مردمی که به سوفیست ها پول می دادند تا حقایق فلسفی را به آنها بگویند گمراه شده ایم . ما در زیستن بر اساس راه و رسمی که خود انتخاب می کنیم مسولیت تام و تمام آنچه انجام می دهیم را به عهده می گیریم .

اشاره: با نگاهی به آرای هایدگر و کی یر کگور در باب فلسفه اخلاق.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 22:58  توسط sa  | 
 

خبری بر روی سایت خبر گزاری کار ایران خواندم که باعث تعجب است  ، عین خبر را می آورم : "به دستور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی حضور زنان در همه ادارات ، سازمان ها ونمایندگی های وابسته به این وزارتخانه از ساعت 18 بعد از ظهر ممنوع شد !  در بخشنامه ای که بر روی برد ادارات و سازمان ها ی این وزارت خانه نصب شده به مصلحت این موضوع اشاره شده است: " با توجه به نقش حساس زنان کشورمان در تعالی جامعه اسلامی و ضرورت حضور موثر بانوان در کانون گرم خانواده جهت ایفای وظیفه ی حساس تربیت فرزندان به حسب دستور وزیر محترم مقتضی ست از حضور همکاران خانم در کلیه واحد ها بعد از ساعت 18 خودداری فرمایید . "

معلوم نیست بانوان فرهیخته کشورمان به چه علت به وظیفه مادری و همچنین حضور مستمر خود در کانون گرم خانواده بی توجه شده اند که وزیر محترم فرهنگ به فکر چنین تصمیمی افتاده اند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:22  توسط sa  | 
 

هی بوته لرزان راه نشین باد دارد از این سوی ناروا می وزد

آنوقت تو رفته ایی رو به این همه جنوب تشنه چه می کنی ؟

کارت با من نباشد

من زیر وبم این بیابان بی پایان را در سفر های گریه آموخته ام

نصیحتم نکن !

از این جاده کاروان ها آمده ، کاروان ها رفته

اما من زنده ام هنوز

چرا درشت به دریا می گویی؟

همه ما بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم

این چه گفتن های بی اشاره نیز

روزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها...

تمام خواهد شد

یک چیزی ، دردی ، ندانستن موضوعی یا مرگ مبهمی اصلا دارد آزارم می دهد امشب

پنجره ها بسته کوچه خلوت ...

راه دور بعضی خیالات بی هوده طولانی ست .

خوابم نمی آید امشب

گرفتی از این چه باید راه چه می گویم؟

آدم ها هر کسی شبیه خودش در خواب آینه می شکند

شکسته شبیه خودش به خانه بر می گردد

برگشته شبیه خودش ...

گرفتی من از روی دست لرزان باد به کدام کلمه خط خورده رسیده ام؟

حالا هی بگو حوصله کن همه چیز درست خواهد شد

این امضای آشنای باران است

پای نامه شقایق از وحشت تشنگی

اینجا همه چیز خبر از بریدن خاموش ترین بلوط می دهد

اینجا قبلا اتفاق خاصی رخ داده است

من رد رایحه رازها را می شناسم

بروید بگذارید هرچه بی چراغ هست به راه منتظران

یا هر چه می زنند این زخمه به شور شما به راه رباب

من فقط شبیه خودم در خواب آینه می شکنم

شکسته شبیه خودم به خانه بر می گردم برگشته شبیه خودم باز خواهم رفت

من سال هاست که از فهم دیوار و درک خواب آلود این دقیقه ها خسته ام

پس کی روزی رو به کوچه از سکوت کلمات سیر، رو به سایه سار ستاره خاموش

رو به آرامش آدمی آسوده

من خوابم نمی آید امشب

دارم با راز سر به مهر این همه زنگ واین همه زنجیر آشنا می شوم

این تازه اول شب است

ما به عادت بلبل بی آسمان

به همین پای بسته و دل خسته بسنده کرده ایم

می گویند در دور افتاده ترین خانه ها حتی

همیشه کلیدی گم شده هست

سر انگشت مضطربی هست

امید ممکن تبسمی شاید

ترانه خوابی ، طعم سرابی

یکی می گوید من سردم است ویکی می گوید زمستان است هنوز

و من می گویم

بیرون تمام این دیوارها باید ردی از اردیبهشت و باران باشد

زندگی حتما قشنگ است مثل بعضی خاطره ها

مثل خواب مثل انارو آواز آدمی

دوست می دارم مثل رویاهای بی پایان آن سالها

مثل همین پیاله آب

یا چوب خط خسته ای

لبریز از هزاره انتظار

کاشکی یکی می آمد این در بسته را

این دیوار شکسته را

کاش می رفتم قدمی می زدم ، غزلی می خواندم خوابی می دیدم

و بعد کلماتی ساده مثل صبح ،مثل ماه مثل اسم تو

در سایه یا چیزی اصلا...

یک روز دیگر گذشت

دیگر یکی دو مغرب مانده به آن اتفاق بزرگ

نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرم

بید ها هرگز اهل کناره این کوچه نبوده اند

خیلی وقت است رویای ما را باد با خود برده است

فقط یک چیزی ، دردی، ندانستن موضوعی....

خوابم نمی آید امشب

اشاره: این شعر را از دفتر خاطراتم برای یکی از دوستانم خواندم فکر می کرد من سرودم ؛ خب گاهی هم اینطوریه یکی شاعره کسی باور نمی کنه یکی هم نیست فکر می کنن شاعره . شعر از سروده های سید علی صالحی است .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 21:14  توسط sa  | 
 

کلاس تاریخ داریم ; مبحث تاریخ باستان  است. استاد کلاس موضوع تاریخ اسطوره ایی ایران را مطـرح کرده . تاریخی که به زعم او تمام آنچه حقیقت است در باره آن گفته نشده , و مسائل مطرح نشده بخش مهمی از تاریخ این سرزمین کهن را تشکیل می دهد....

به هرشکل همین مواردی هم که ثبت شده اند به اندازه ایی افتخار آمیزاست که هر کس آرزوی داشتــن چنین پیشینه ایی را در ذهن بپرورد. اما چیزی که مایه مباهات و غرور ساکنان این سرزمین است ; شبیه لالایی شده که انسان را به خواب چندین هزار ساله می برد . افتخار به چیزی که جایگاهی در زندگــــــی امروز من ندارد .                                                                                                                                 قصه جایی تمام می شود .  تکلیف او را واقعیت زمان معلوم می کند. دیگر دیو و پری نداریم جادوگری هم در کار نیست . ما مسئول تمامی ورق های کتاب تاریخمان هستیم و وظیفه داریم آن را همچون یک فیلم سینمایی برای نسلهای بعدی به تصویر بکشیم تا حافظه زمان از این اوراق خالی نشود. تاریخ ما تنها بــه گذشته های دور مربوط نمی شود  امروز تاریخ فرداست . به راستی ما برای نســــل بعد چه داریم و بـرای نسل های بعد ...آنها باید به چه چیز ما افتخار کنند؟! و چطور در باره ما قضاوت خواهند کرد؟

 

شهر سیاه جادو به دست ما فنا شد

به خواب قصه رفتیم این خود ماجرا شد

خونه رو دست دشمن رفتیم و جا گذاشتیم

تکلیف زندگی رو به مرده ها گذاشتیم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 12:58  توسط sa  | 
 

زمان ;

              بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند 

                           بس تند می گذرد برای آنان که می ترسـند 

                                          بس طولانی ست برای آنان که در  اندوهند

                      وبس کوتاه است برای آنان که سر خوشند

                                                               اما ابدی سـت برای آنان  که عاشـــــــــقند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 12:23  توسط sa  | 
 

رها شدن بر گرده باد است و

با بی ثباتی سیماب وار هوا بر آمدن

به اعتماد استقامت بال های خویش

ور نه مساله یی نیست

پرنده ی نو پرواز

بر آسمان بلند

سرانجام پر باز می کند

جهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن است

آزاده گی را به شهامت آزمودن است

و رهایی را اقبال کردن

حتی اگر زندان

پناه ایمن آشیانه است

حتی اگر زندان بالش گرمی ست

رهایی را شایسته ی بودن است

حتی اگر رهایی دام باشد

یا معبر پر درد پیکانی از کمانی

وگرنه

مساله یی نیست

پرنده نو پرواز بر آسمان بلند سرانجام پر باز می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 16:31  توسط sa  | 
 
 

 

گل ها فواره ها باغ ها خاطره ها
وشیرینی زیستن
یک نفر آنجا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب ...

 

 

خانه
تماس
خواب های گذشته

 

 

رویابین ها
شبهای سپید من
بارون
تنهایی
خاک خاموش
در رهگذار باد
وسرانجام گوری در پاییز
مهدی همراهی
باربا پاپا
آب تنی در حوضچه اکنون
روزگاران
کوهستان آبی
نظم سورآل
اندکی گلایه کنم ؟
دریای آرام
یک عمرانی
سرهنگ
دومان
آرش علیزاده
دو یا سه چیز...
غزل پست مدرن
ژیله مو
زهر عسل
آیدیا
یه دانشجو کرمانشاهی
الما
قندهار
حباب
اصالت
روانگر لحظه ها

 

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384