تبليغاتX
خواب بزرگ
 
 

تو باغچه وسط میدون رو یه نیمکت

مردی نشسته که وقتی رد می شین صداتون می کنه

لباس طوسی به تنش

ته سیگاری به لبش

نشسته و

وقتی دارین رد می شین صداتون می کنه

یا خیلی ساده بهتون اشاره می کنه

نبادا نیگاش کنین

نبادا محلش بذارین

باید رد شین

جوری که انگار ندیدینش

  که انگار اصلا صداشو نشنیدین

باید قدما رو تند کنین و بگذرین

 اگه نیگاش کنین

 اگه محلش بذارین

بهتون اشاره می کنه و اون وخ ...

دیگه هیچی و هیچکس

نمی تونه جلو دارتون بشه که نرین تنگ دلش بشینین

اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و ...

شما حسابی عذاب می کشین

سخ تر عذاب می کشین و

اون همین جور لبخند می زنه

شمام درست همونجور لبخند می زنین

هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین

و هرچی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین

چیزیه که چاره پذیرم نیس

همون جا می مونین

نشسته

یخ زده

لبخند زنون

رو نیمکت

اون دور و بر بچه ها بازی می کنن

رهگذرا می گذرن آروم

پرنده ها می پرن

از این درخت

به اون درخت

شما همون جا می مونین

رو نیمکت

و می دونین که دیگه

بازی بی بازی ... مث اون بچه ها

می دونین دیگه هیچ وقتـه خدا

نخواهین رفت پی کارتون

آروم

مث این رهگذرا ...

 

                            ژاک پرور ترجه احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:23  توسط sa  | 
 

آخر دنیا انتهای همان خیابان شلوغ است و اول دنیا نیمکتی که رویش بنشینی و به همه ی خیابان های شلوغ نگاه کنی ...
 من یک روز را آن جا گم کردم . راه خانه ، شناسنامه و کارت شناسایی ام را هم ،
چیزهای دیگری هم بود...چیزهایی ...

اما... دیگر نگران کدام اشتباه کوچک یا بزرگ نیستم و نگرانی یادم رفته است ... راست می گویم ... حالا سال هاست .
خاطره هایم را دفن می کنم ، رشد می کنند درست مثل درخت های بلند پارک ؛ آن ها من را به خاطر دارند ...این همان چیزی ست که مرده را هم در بر می گیرد .

خیابان شلوغ  من را می بیند ، من میدان ها ماشین ها و چراغ های راهنما را ... انگاراز یک جهان پرت شده آمده بود که یک بار اتفاق بیفتد و برود... یک بار روی نیمکت بنشیند و برود . سایه ای محوشده را ببیند و برود.

 مثل واژه ها که گذشتند مثل آن غروب که می رود و ...همیشه این منم که می مانم .
اعتراف می کنم ... می خواستم آن لحظه ها رابا دستم نگه دارم که نگذارم بروند ... اما شاید  لحظه ای که مثل همه چیز تنها یک بار اتفاق می افتد ؛ برای معنا بخشیدن کافی باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:42  توسط sa  | 
 


شب

چشم هایش خسته ست

و تنش لبریزازخواب

و نمی خوابد

و می اندیشد

کاش می شد خوابید و چنین خواب ندید ...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:8  توسط sa  | 
 

گاهی شده انفجار ناگهانی تصاویرو صحنه هایی جلوی چشمت را گرفته ... در لحظه ی اول به درستی متوجه نمی شوی حتی فکر می کنی که چیزی ندیدی ولی پس از یک مدت احساس می کنی و به یاد می آوری که اتفاقی افتاده ... چیزی را دیدی و بعد می گی : چی بود ؟!
داری رویا ی خودت را می سازی و خواب خودت را می بینی
؛ هر کسی یک اسطوره شخصی برای خودش داره که جزء هویتشه . چشمهایت را ببند می ری به سرزمینی که در آن مورچه ها هم خواب می بینند ، اونجاست که احساس می کنی هنوز همه چیز از دست نرفته ... و جواب سوال های کودکی که هرگز نبودی و توی سرت دائم صدا می کنه را می گیری .
و به جهانی که مخلوق یک خدای ناراضی ست می خندی ... و کاریکاتور رنج و مصائبت را می کشی ... بعد اونا رو می بری با یک ماشین از یک جاده که نمی دونی کجا دیدیش یک جاده ی گم شده و پرت می کنی اونا رو از یک آبشار خشک تا به ته تاریخ برن ... شاید یک جشن کوچک هم گرفتی با دیوا و پریا ...
پاسبان شب خوابت را به هم نزند .
دیوان و پریان

باد ها و جزر و مد

در دو دست تازه دریا واپس نشسته

و تو

همچون گیاه آبی که باد به ملایمت نازش کرده است

برماسه های بستر بر می انگیزی به رویا ...

 

دوستم مینا و من یک وبلاگ سینمایی درست کردیم اگه دوست داشتید یه سر بزنید .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:30  توسط sa  | 
 

زنده باد مرگ تنها فصل من!

زنده باد

بنفشه های سپید و گل های داوودی

آشیانه های تازه و متروک

برگ های غرق در گل و لای

و روزهای خاکستری و تگرگ رنگ تابستانی

 

 

 باریکه ای از شن ام که عمرم

چیزی میان آوار و تپه ای شنی بوده است 

بارانی بر زندگیم می بارد

بر من، بر زندگیم که از من می گریزد، مرا دنبال می کند

و در روز آغازِ خود پایان خواهد یافت

 

 

ای لحظه ی گرانسنگ !! تو را می بینم

در میان پرده ی لرزان مه

آنجا که دیگر نیازی به گذر از آستان های بلند و پرتکاپوی دروازه ای ندارم

و تا زمانی که تنها دری

باز و بسته می شود

زنده خواهم بود ...

 

                                                                        ساموئل بکت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:46  توسط sa  | 
 
 

 

گل ها فواره ها باغ ها خاطره ها
وشیرینی زیستن
یک نفر آنجا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب ...

 

 

خانه
تماس
خواب های گذشته

 

 

رویابین ها
شبهای سپید من
بارون
تنهایی
خاک خاموش
در رهگذار باد
وسرانجام گوری در پاییز
مهدی همراهی
باربا پاپا
آب تنی در حوضچه اکنون
روزگاران
کوهستان آبی
نظم سورآل
اندکی گلایه کنم ؟
دریای آرام
یک عمرانی
سرهنگ
دومان
آرش علیزاده
دو یا سه چیز...
غزل پست مدرن
ژیله مو
زهر عسل
آیدیا
یه دانشجو کرمانشاهی
الما
قندهار
حباب
اصالت
روانگر لحظه ها

 

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384