ازتمام نوشته ها ، من آن را دوست دارم که نویسنده آن را با خون خود نوشته باشد . با خون بنویس آنگاه خواهی آموخت که خون و روح یکی است. درک خون دیگران آسان نیست از این رو من از خواننده های سر سری متنفرم ... "نیچه " نوشته ها اسنادی هستند که اصوات جای آن را نمی تواند بگیرد. نامه نوشتن از زیباترین و راز آمیز ترین بازی هاست کسی پنهان می شود کسی می گوید: سک سک. نامه منولوگ است و خواندن ، آغاز دیالوگ ؛ کوشش در فهم دیگری و ایجاد رابطه از طریق کلمات و واژه ها... وبلاگ نوعی نامه است نامه ای که برای بیش از یک نفر نوشته می شود والبته بیشتر از همه ی نامه ها خوانند ی سرسری دارد... قراراست چیزی را که حس می کنیم یا فکر می کنیم بنویسیم ... ومی شود تا آخر دنیا برای گفتن آنچه دوست داری حرف زد ...انگاربه خودت اعتماد به نفس تزریق می کنی این اعتقاد ما به دیگران است ... دو نمونه ی جالب ؛ طولانی ترین نامه ای که تا به حال نوشته شده 3200 فوت نزدیک به یک کیلومتر بوده که این نامه به وسیله ی خانم جوانی به نام لویسا نوشته وبرای یکی از ماموران ارتش امریکا در کره شمالی فرستاده شد . و کوتاهترین نامه ای که نوشته شده ، نامه ای بود که بین ویکتور هوگو نویسنده ی مشهور فرانسوی و یک ناشر کتاب رد وبدل شد . ناشر کتاب در مرخصی بود و ویکتور هوگو بی صبرانه مایل بود از میزان فروش کتاب جدیدش (بینوایان) اطلاع حاصل کند او نوشت (؟) و جواب دریافت کرد (!) . |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:34  توسط sa
|
|
من به جستجوی اسکلت ، جمجمه ، دستها وپاهایم نیستم این بارچندان دور نخواهم رفت دیگر خیابان و ستاره وعرش وآفتاب وبارگاه خدا را رها خواهم کرد من فرو می شوم و همان حرف های همیشگی هزار ساله ... اما من چیزی را نمی خواهم چیزی را هم نمی خواهم عوض کنم حالا دقیقا همان هستم که می خواهید مهم نیست چه اتفاقی برایم افتاده است اصلا مهم نیست این خواب حقیقت دارد یا نه من باید بپندارم که خواب می بینم ومی پندارم یک شب دوشب سه شب حکایت آن بیابان سرد و گشتن های بی وقفه را نمی دانم شاید امشب در خیابان دیگری قدم زدم شاید هم نه ... نام جاهایی را می گویم که هرگز در آنجا نبودم این ها فقط یک مشت اسم است و رسم است که اسامی تعبیر شوند . حالا من اینجا هستم این همان چیزی ست که می خواهید دنیا خود را مثل دایره تمام می کند ومن خود را در شیب خواب آخر... |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:38  توسط sa
|
|
گورستان هایی هست در فراق با گورهایی لبریز از استخوان های بی صدا وقلبی درون دخمه ای می تپد در تاریکی در تاریکی و ما چون کشتی شکسته ای با مرگ در خویش می رویم گویی که درون قلبهایمان غرق شویم گویی از پوستمان بر کنیم و در عمق جانمان پرت شویم و جنازه هایی هست با پاهایی که از سرما و گل چسبناک ساخته شده اند و مرگ درون استخوان هایشان لانه دارد. انگار صدای عوعوی سگی می آید از جایی که سگ نیست می آید از درون قبر ها و در هوای نمناک همچون اشک های باران شکل می گیرد گاهی وقتها تابوتی را می بینم که بادبان بر افراشته است و با جسد رنگ پریده ای روانه است به همراه زنی با موهای فسرده ... پابلو نرودا |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:1  توسط sa
|
|
در آغاز جهان حقایق صاف و ساده بود ، انسان دانای شریف حقایق را می فهمید ؛ بعد موقتن دست نیافتنی شد ...اما وعده اش را دادند . حقایق به جهان بالا رفت ...جهانی دیگر که چیز مشخصی از آن نمی دانستند ، مردم فقط می گفتند دست نیافتنی ... الهه ها شکل گرفت ... رفته رفته همه چیز دست نیافتنی شد . حقیقت نهفته شد ... برای دست یابی به حقیقت واسطه نیاز بود .... کم کم مردم به این نتیجه رسیدند وقتی نا معلوم است نباید چندان اهمیتی داشته باشد و جایگاهی درزندگی ما ندارد ...پس بی اهمیت شد . ورو بردند به علوم تجربی ... چیزی ارزش بود که با علوم تجربی اثبات می شد...و حقایق با علوم تجربی اثبات نمی شد ؛ پس زائد خوانده شد ... وبعدها به طور کلی نفی شد . |
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:11  توسط sa
|
|