یه داستان خیلی جالب داره ایتالو کالوینو که شنیدنش خالی از لطف نیست ؛ شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود . و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می گذراندند . واز آنجا که قوانین ممنوعیت نه به طور یکباره بلکه به تدریج و با دلایل کافی وضع شده بودند ،کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند . سالها گذشت یک روز بزرگان شهر دیدندضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می توانند هر کاری دلشان می خواهد بکنند . جارچی ها به مراکز تجمع اهالی رفتند و گفتند : آهای مردم ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست . مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند پس از شنیدن اطلاعیه پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند .جارچی ها دوباره اعلام کردند: می فهمید ؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می خواهد بکنید .اهالی جواب دادند : خب ما هم داریم الک دولک بازی میکنیم ! جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلا انجام می دادند و حالا دوباره می توانستند به آن بپردازند ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه دادند ؛ بدون لحظه ای درنگ . جارچی ها دیدند تلاش شان بی نتیجه است ، رفتند و به امرا اطلاع دادند . امرا گفتند کاری ندارد الک دولک را ممنوع می کنیم . آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بلافاصله برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند . |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:17  توسط sa
|
|
در من نيز رؤيا ي انساني مي ميرد چشمهايم را مي بندم مرگ همين نزديکي ست – مي توانم زبانش را لمس کنم
اينگونه است اين لحظه و قلب ساکتم انعکاس تصويري ست در رود هايي که منتظر رفتن توا ند. کارل ون بری |
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:50  توسط sa
|
|
حکمرانی بشکوه الهی را در انتظار... جویای نسیانند دل خسته از جهان |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:8  توسط sa
|
|
نه شاهان لاهوتی اند این خیل مردگان