زنده باد مرگ تنها فصل من! زنده باد بنفشه های سپید و گل های داوودی آشیانه های تازه و متروک برگ های غرق در گل و لای و روزهای خاکستری و تگرگ رنگ تابستانی باریکه ای از شن ام که عمرم چیزی میان آوار و تپه ای شنی بوده است بارانی بر زندگیم می بارد بر من، بر زندگیم که از من می گریزد، مرا دنبال می کند و در روز آغازِ خود پایان خواهد یافت ای لحظه ی گرانسنگ !! تو را می بینم در میان پرده ی لرزان مه آنجا که دیگر نیازی به گذر از آستان های بلند و پرتکاپوی دروازه ای ندارم و تا زمانی که تنها دری باز و بسته می شود زنده خواهم بود ... ساموئل بکت |
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:46  توسط sa
|
|