تبليغاتX
خواب بزرگ
 
 

آخر دنیا انتهای همان خیابان شلوغ است و اول دنیا نیمکتی که رویش بنشینی و به همه ی خیابان های شلوغ نگاه کنی ...
 من یک روز را آن جا گم کردم . راه خانه ، شناسنامه و کارت شناسایی ام را هم ،
چیزهای دیگری هم بود...چیزهایی ...

اما... دیگر نگران کدام اشتباه کوچک یا بزرگ نیستم و نگرانی یادم رفته است ... راست می گویم ... حالا سال هاست .
خاطره هایم را دفن می کنم ، رشد می کنند درست مثل درخت های بلند پارک ؛ آن ها من را به خاطر دارند ...این همان چیزی ست که مرده را هم در بر می گیرد .

خیابان شلوغ  من را می بیند ، من میدان ها ماشین ها و چراغ های راهنما را ... انگاراز یک جهان پرت شده آمده بود که یک بار اتفاق بیفتد و برود... یک بار روی نیمکت بنشیند و برود . سایه ای محوشده را ببیند و برود.

 مثل واژه ها که گذشتند مثل آن غروب که می رود و ...همیشه این منم که می مانم .
اعتراف می کنم ... می خواستم آن لحظه ها رابا دستم نگه دارم که نگذارم بروند ... اما شاید  لحظه ای که مثل همه چیز تنها یک بار اتفاق می افتد ؛ برای معنا بخشیدن کافی باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:42  توسط sa  | 
 
 

 

گل ها فواره ها باغ ها خاطره ها
وشیرینی زیستن
یک نفر آنجا به خاک افتاده همچون کودکی در خواب ...

 

 

خانه
تماس
خواب های گذشته

 

 

رویابین ها
شبهای سپید من
بارون
تنهایی
خاک خاموش
در رهگذار باد
وسرانجام گوری در پاییز
مهدی همراهی
باربا پاپا
آب تنی در حوضچه اکنون
روزگاران
کوهستان آبی
نظم سورآل
اندکی گلایه کنم ؟
دریای آرام
یک عمرانی
سرهنگ
دومان
آرش علیزاده
دو یا سه چیز...
غزل پست مدرن
ژیله مو
زهر عسل
آیدیا
یه دانشجو کرمانشاهی
الما
قندهار
حباب
اصالت
روانگر لحظه ها

 

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384