آخر دنیا انتهای همان خیابان شلوغ است و اول دنیا نیمکتی که رویش بنشینی و به همه ی خیابان های شلوغ نگاه کنی ... خیابان شلوغ من را می بیند ، من میدان ها ماشین ها و چراغ های راهنما را ... انگاراز یک جهان پرت شده آمده بود که یک بار اتفاق بیفتد و برود... یک بار روی نیمکت بنشیند و برود . سایه ای محوشده را ببیند و برود. مثل واژه ها که گذشتند مثل آن غروب که می رود و ...همیشه این منم که می مانم . |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:42  توسط sa
|
|
