گورستان هایی هست در فراق با گورهایی لبریز از استخوان های بی صدا وقلبی درون دخمه ای می تپد در تاریکی در تاریکی و ما چون کشتی شکسته ای با مرگ در خویش می رویم گویی که درون قلبهایمان غرق شویم گویی از پوستمان بر کنیم و در عمق جانمان پرت شویم و جنازه هایی هست با پاهایی که از سرما و گل چسبناک ساخته شده اند و مرگ درون استخوان هایشان لانه دارد. انگار صدای عوعوی سگی می آید از جایی که سگ نیست می آید از درون قبر ها و در هوای نمناک همچون اشک های باران شکل می گیرد گاهی وقتها تابوتی را می بینم که بادبان بر افراشته است و با جسد رنگ پریده ای روانه است به همراه زنی با موهای فسرده ... پابلو نرودا |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:1  توسط sa
|
|
