مینای عزیز می خواستم تو رو رفیق نیمه راه بخونم و بگم ازت ناراحتم...برای این یک ماه که منو از خودت بی خبر گذاشتی و... که دیروز یادداشت گذاشته بودی : بابام مرده باورت می شه ...؟ دست و پامو گم کردم ... لعنت به من لعنت به این تلفن لعنت به تمام جمله هایی که حاضر کردم بگم ...به این در غیاب حرف زدن ...گوشی رو برداشتی اما همه چی از ذهنم پرید افکارم جمع نمی شد ... کلمات آشفته ای گفتم که یادم نیست...تو با وقار و متانت گوش می دادی... گوشی را قطع کردم چیزی یادم اومد... می خواستم بگم محکم باش مینا ! اما دیدم هستی اینو مطلبی که تو رویابین ها گذاشتی می گه... یادته با هم در مورد ترانه علیدوستی حرف می زدیم ؟ که موقع فیلم برداری چهارشنبه سوری _ نقش ترانه لحظه های کمیک هم داشت _ برادرش رو از دست داده بود و اینکه چقدر بزرگ بود و با قدرت که هیچ اثری از غم و اندوه تو چهره اش دیده نمی شد ... تو هم ترانه ای شدی و به عشقت اعتراف کردی... دیروز فهمیدم دلت اونقدر بزرگه که تموم دنیا و غم هاش یک جا تو اون جا می گیره ... حالا فهمیدم که آدم ها در جمع تنها ترند چون غریبانه تر از هر وقت به هم می نگرند ... |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط sa
|
|
